احمد شاملو -لبانت به ظرافت شعر

یلای همسایه خیلی خوشبخت است، خوشبخت است که کل مسیر رسیدن به مادرش به اندازه ی فشار دادن دکمه ی طبقه چهارم آسانسور طول میکشد. کاش آدم میتوانست از این هم به مادرش نزدیکتر باشد، مثل وقتی نوزاد بود و توی بغل مادرش آرام میخوابید، کاش آدم همیشه توی بغل مادرش جا میشد، حتی وقتی خودش مادر شده بود.

بیست و دو سه سال پیش، یک شب، مامان ِ بیست و دو ساله ی من که از برگ گل لطیفتر و قشنگتر بود و عین حرفه ای ترین و جذابترین مانکن های دنیا لاغر و ظریف بود، موهای سیاه و بلندش را رها کرد روی شانه های نازک و مهتاب رنگش، و من ِ دو سه ساله را محکم بغل کرد – طوری که انگار روی هوا ایستاده ایم و اگر رهایم کند پرت میشوم پایین- و رو به دوربینی که دست بابا بود، فارغ از همه ی نامردمی های روزگار از ته ِ تهِ تهِ دل،  خندید.
اگر از من بپرسی میگویم این عکس خوشبخت ترین عکسی است که در تمام عمرم دیده ام. این عکس شده رویایی ترین تصور من از جوانی های مادر. شده دلخوشی من… . کاش مادر همیشه مثل آن شب میخندید، کاش دلش همیشه آرام باشد، کاش من دوباره توی بغلش جا میشدم… .خانه ای که زنش از ته دل نخند، خانه نیست، خوابگاه است. خوابگاهی که نور ندارد، زندگی ندارد.
* عنوان از احمد شاملو -لبانت به ظرافت شعر-

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: