گزارشی از پنجاه و پنجمین شب شعر شکرخند

– گزارشی از پنجاه و پنجمین شب شعر شکرخند

فرشته ملک فرنود، بعد از چند ماه که به خاطر ناراحتی حنجره در شکرخند حاضر نمی شد، یک بار دیگر در کنار رضا رفیع، اجرای این شب شعر را به عهده گرفت. او در آغاز جلسه، شعر جالبی درباره قطع صدایش در ماه های اخیر خواند و افزود:« مصیبت بزرگی است که یک زن نتواند حرف بزند. خانم ها می دانند!»

«علی مظفر» اولین شاعر این جلسه بود:
با این همه قیل و قال آقا تا کی؟
ناممکن من! محال! آقا تا کی؟
چشمی است در انتظار و دستی به دعا
هرجمعه و ضدحال آقا تا کی؟!

با ناله و داد می کشد چشمش را
می رقصد و شاد می کشد چشمش را
لاحول ولا قوة الا بالله
هرگاه مداد می کشد چشمش را!

شلوارهاشان آمده پایین
دارد چه می آید به سرهامان؟
ای دختران غیرتی هشدار!
بعضا بلانسبت پسرهامان!…

طبیعی است که وقتی« مهدی فرج الهی» برای خواندن کاریکلماتورهای خود روی سن می رود، اول سالمرگ پرویز شاپور در ۱۵ مرداد ماه را یادآوری کند.
رژیم به درد آدم های چاق می خورد!
خرجم، دخلم را در آورد!
مدینه فاضله خروس، مرغداری است!
نمی دانم چرا هرچقدر به قربانت می روم نمی رسی!
به دلم آمد می آیی، آمدی دلم رفت!
مهرش به دلم افتاد اما مهریه اش آن را از دلم در آورد!

«همایون حسینیان» یک سری دعا آماده کرده بود که برایشان از ملت حاضر در سالن، آمین خواست.
پروردگارا! پیرانمان را با امروزشان و جوانانمان را با دیروزشان آشنا کن!
خداوندا! مخزن های سوختمان را پر و برگه های اقساطمان را خالی بگردان!
بارالها! ارزش هزار متر زمینی که بنده صادقت وعده اش را داد، بالا ببر!
خدایا! پس از هدفمند کردن یارانه ها، دولتمردان ما را هم هدفمند بکن تا از روی حساب و کتاب فعالیت کنند.

آفریدگارا! به مسوولین ما یادآوری کن که ما با همسران و مادران و خواهران خود محرمیم، لااقل داخل منزل طرح تفکیک جنسیتی را اعمال نکنند.
خداوندگارا! خنده را از چهره ایرانیان نگیر و در گسترش طنز به ما طنزپردازان یاری رسان نه به دولتمردان!
پروردگارا! تورم را کم و یارانه ها را زیاد گردان!

خدایا! آن چیزها را از لولو پس بگیر و به صاحبانشان بازفرست!
بارالها! این کشور را از سونامی دروغ در امان بدار!
خداوندا! برادران قاچاقچیمان را به کارهای سالم و قانونی هدایت بفرما!
آفریدگارا! نسل توپولف را منقرض بگردان!
پروردگارا! ریشه ساندیس را از خاک گهربار این سرزمین محو نما!

رضا رفیع هم اضافه کرد: خدایا اگرچه می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی اما فکر نکنم بشود، چون سمت راست تو، سمت چپ ماست!

«حدیثی قمی» بعد از حضور روی سن گفت:« بنده سفری به چین داشتم…» رفیع پرسید:« رفتید شعر چینی بیاورید؟» و جواب شنید:« نه خیر، رفتم زن چینی بیاورم!»
اما در واقع مخلوطی از شعر و زن، ره آورد سفر آقای حدیثی به چین بود:
می روی چین ای پدر بهرم زن چینی بیار
تا شوم خوشحال از سوغات آن شهر و دیار
آمدم گفتا چه شد سوغات؟ کردم دست دست
گفتم آوردم ولی از دستم افتاد و شکست!

 

 

 

بنا به نوشته رضا رفیع که توسط خانم ملک فرنود قرائت شد، میهمان ویژه این ماه « در سنه ۱۳۰۳ در تهران بدون ترافیک در خانواده ای با اصالت تفرشی به دنیا آمد. پدرش سقط فروش بود. در ۱۶ سالگی ورزش باستانی و فوتبال را شروع کرد. از مدافعان سرسخت تیم پرسپولیس بود. پس از تلاش آماتوری در عرصه تئاتر، در ۱۳۲۱ تماشاخانه ماه را روبه روی باغ فردوس دائر کرد. اوایل پاییز ۱۳۲۲ در تئاتر فرهنگ برای اولین بار پیش پرده خوانی کرد. پدرش او را از خانه بیرون کرد و از نخستین مشوقان وی بود! در ۱۳۲۲ ترانه « گل پری جون» را برای اولین بار اجرا کرد که باعث دعوت او برای کار در رادیو شد.
در بهار ۱۳۲۴ از طریق مسابقات فوتبال با ناصر فخرایی( در تیم آفتاب شرق) آشنا شد و به دعوت او به مراسم افتتاح دانشگاه تهران رفت و از نزدیک شاهد ترور محمدرضاشاه بود. در دوره های مختلفی در رادیو کار کرد.
از سریال های ایشان، سلطان صاحبقران، آینه، هفت شهر عشق و زیر بازارچه را می توان نام برد. در فروردین ۱۳۴۹ که خیلی از شماها به غیر از رضا رفیع به دنیا نیامده بودید، با علی حاتمی کار کرد. تا به حال بیش از ۴۰۰ ترانه ضربی و ۱۵۰ ترانه فکاهی خوانده است. یکی از کارهای دوبله ایشان، صدای پینوکیو در نقش روباه مکار بود.

نام نبرده در ۹ مرداد ۱۳۳۴ با یکی از همکارانشان در راه آهن ازدواج کردند. متاسفانه همسر ايشان در 25 ارديبهشت 1350 بر اثر سرطان درگذشت اما دو فرزند، يك دختر متولد 1337 و يك پسر متولد 1340 از خود به يادگار گذاشت كه هردو به سلامتي فرار مغزها كرده اند!
ايشان داراي تاليفات ارزشمندي از جمله خاطرات(پرسه/ اندر احوال تهرون و تهرونيا) و كهنه هاي هميشه نو(ترانه هاي تخته حوضي) هستند. هنرمند محبوب، مردمي، نويسنده، بازيگر سينما، تلويزيون، تئاتر و راديو، صداپيشه همشه ماندگار، استاد«مرتضي احمدي» با حضور روي سن معلوم كرد كه تعدادي از اطلاعات خورانده شده به ما توسط رضا رفيع، اشتباه بوده، ازجمله اين كه دخترشان فرار مغزها نكرده و در ايران زندگي مي كند!
ایشان شکرخند را تحسین کرد و آن را فرصت ادبی ارزشمندی در زمینه طنز دانست.

«عباس صادقي» شاعر بعدي بود كه روي سن رفت وما را ميهمان رباعيات خود كرد:
با اين كه شبيه خودتان انسانم
اما خودمانيم كمي شيطانم
پيغمبر خنده آورم مي خواهم
لبخند به لب هاي شما بنشانم!

آرام نشسته با ادب مي خواند
طبق ادبيات عرب مي خواند
حاجي كه قضا شده نماز صبحش
هر روز خدا نماز شب مي خواند

كار پدرم دست عصا افتاده
مانديم كه ايستاده يا افتاده
افسوس تمام عمر غافل بوديم
از حادثه هاي پيش پا افتاده

هي قيمت بازار عزا مي شكند
مداح جدا شيخ جدا مي شكند
در مجلس روضه كفش ما را بردند
هركس به طريقي دل ما مي شكند!

«نعيمه طلوعي» از خانم هاي طنز نويسي است كه براي اولين بار در شكرخند شعر مي خواند. ظاهرا در شعر اولشان، به ايشان گفت بودند با«صفا» جمله بسازد، زيرا اين كلمه در هر بيت از شعر تكرار شده بود!
ما خانه نداريم ولي كلبه چرا، هست
در كلبه ما رونق اگر نيست صفا هست
صبحانه فقط نان و صفا با دو قلپ چاي
عصرانه رژيم و سر شب، باد هوا هست
چندي است كه گرمايش ما گشته صفاسوز
محض خنكي، شكر كه سيما و صدا هست!
چون درد بگيرد سر و دست و كمر و پا
معجون كمي آب و صفا، جاي دوا هست
خوب است كه صادر بنماييم صفا را
در كشور چين صنعت توليد ريا هست
هي در پي آنيم كه يارانه بگيريم
در خانه همسايه صفا نيست، چه ها هست!

شعر دوم ايشان، سوژه جالبي داشت:
خواب ديدم كه توي يك باغم
سيب هاي گلاب مي چينم
گور باباي حضرت شيطان
هيبتش را چه ريز مي بينم
بچه ها توي باغ مي چرخند
من و آدم كنار هم خوشبخت
مثل آن فيلم هاي هندي ناب
پي هم مي دويم دور درخت
ناگهان مار خوش خط و خالي
مي شود فشّ و فش به ما نزديك
كه شما از بهشت رانده شديد
چيست اين باغ و اين عمارت شيك؟
گفتمش هان بگو به اربابت
تا شود چشم دشمنان همه كور
خانه و باغ بيست در پنجاه
هديه اي باشد از رييس جمهور!
البته در پايان، رضا رفيع به خانم طلوعي هشدار داد:« باغ كه مي رويد، مواظب باشيد!»

«رحيم رسولي» حرف هايش را با اين جمله شروع كرد:« به نام خدا كه به نام خدا چه كارها كه نمي كنند!»
گفتم از حادثه اي لبريزم
و پر از فريادم
در درونم غوغاست
گفت من حال تو را مي فهمم
دستشويي آنجاست!

سپس همان طور كه به دنبال شعر ديگري مي گشت و رفيع، شعر صفحه ۴۴ را پيشنهاد مي داد ( رجوع شود به گزارش ماه قبل!) در باب آن که بهت راست دنیای طنز به خود طنزپردازها سپرده شود صحبت کرد و در نهایت گفت: به قول نیچه، برای شناخت حقیقت، تنها باید زن بود!
ناچیز عمل کن ولی انبوه بساز
از دولت خود چهره نستوه بساز
تا هر خری از کار تو راضی باشد
کاری نکن، از کاه فقط کوه بساز!

البته رضا رفیع این گونه «سیاست های اوبامایی»(!) را به شدت محکوم کرد!

بعد یک عمر خلاصه دو سه تا پیک زدیم
تا بگوییم و بدانند که ما هم بلدیم
بحث برگشتن از دین و مسلمانی نیست
فکر کردید که ما مثل شما بی خردیم ؟
فکر کردید که علامه دهریم الکی؟
همه جا وارد و در حوزه احکام ردیم؟
«ساکنان حرم و ستر و عفاف و ملکوت»
خواب بودند که ما هم دو سه تا پیک زدیم
مست کردیم بگوییم به آزادی نیست
از بد حادثه محکوم به حبس ابدیم
مست کردیم بگوییم نمردیم و هنوز
زنده مانند همه مثل هزاران جسدیم
مست کردیم بگوییم کجا خانه ماست؟
ما در این خاک به دنبال کدامین سندیم؟
قصد ما نیست لگد روی دمی بگذاریم
پای ما لنگ و طبیعی است اگر می لگدیم
مدعی گفت خدا نسل شما را بکند
فکر می کرد که ما عامل زاد و ولدیم
فکر می کرد پس از آن همه رقص عربی
باز هم گاو حسن یا خر عبدالصمدیم
شیر دادیم که دادیم، ندادیم خریم
خوب بودیم که بودیم، نبودیم بدیم
(یه نفر نیس به این جوجه بدلکار بگه
واسه ما فیلم نیا ما خودمون مستندیم!)
بی جهت نیست که بعد از طی صد سال سیاه
این همه مضطرب از اول سال نودیم
بی جهت نیست که شد قافیه با عشق دمشق
بی جهت نیست که دلواپس بشّار اسدیم
بی جهت نیست کسی فکر نمی کرد که ما
ما که سر جمع فقط صاحب سی سانت قدیم
می بنوشیم و بگوییم «هوا سرد شده»
خسته از این همه مالیدن پشم و نمدیم
«این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم»
کاری از پیش نبردیم ولی در صددیم!

آقای رسولی برای خواندن یک شعر دیگ رهم اجازه گرفت و چون از او پرسیده شد« آیا شعرتان طولانی یا خطرناک نیست؟» جواب داد:« نه، اصلا درباره خر است، مال همان صفحه ۴۴!»
از نو رسیده یونجه به باغ الاغ ها
تحریک شد دوباره بزاق الاغ ها
هر جا دوباره بحث همین اتفاق هاست
اخبار دست اول و داغ الاغ ها
یک عده مثل خر مگس از صبح تا غروب
هی می شوند موی دماغ الاغ ها
کافی است تا که بوی خر مرده بشنوند
صف می کشند پشت اتاق الاغ ها
خرها همان خرند به قول شما فقط
تغییر کرده زین و یراق الاغ ها
هرگز خری عقیم نبوده از آن نظر
هرگز نبوده کور اجاق الاغ ها
وقتی چراغ رابطه تاریک بوده است
روشن نبوده نیز چراغ الاغ ها
تنها حساب خر تو خری را نکرده بود
قانون ازدواج و طلاق الاغ ها
من فکر می کنم که همه فکر می کنند
گاهی به پای لاغر و ساق الاغ ها
جمعی به فکر نظم نوین جهانی اند
با دسته بیل و چوب و چماق الاغ ها
شاید دوباره زحمت بار زمین ما
افتاده روی دوش الاغ الاغ ها
جای تاسف است بگویم هنوز هم
جمعیتی به سبک و سیاق الاغ ها
در گوشه و کنار جهان خواب می روند
با نغمه حجاز و عراق الاغ ها
گویی صدای عر عر تازه شنیده است
دنیا دوباره رفته سراغ الاغ ها!

انیمیشن«انقراض» که این روزها در دنیای اینترنت مضغول ترکاندن می باشد، کاری است از «علی درخشی». دیدن  یک قسمت از آن در شکرخند خیلی کیف داشت و البته با حضور گوینده اثر – محمدرضا علیمردانی – روی سن، مشخص شد برخلاف آنچه رضارفیع به استحضار حضار رسانده بود، تا به حال ۱۷ قسمت از این انیمیشن ساخته شده، نه یک قسمت! خانم ملک فرنود که در پروژه آقای مرتضی احمدی هم با چند اختلاف میان علمل مواجه شده بود، فرصتی پیدا کرد تا این نکته را گوشزد کند:« این رضا رفیع هم که از هیچی خبر ندارد!» و رضا رفیع که کلا متلک خورش ملس نیست فی الفور پاسخ داد:« خانم ملک فرنود که از همان یک قسمتش هم خبر نداشت!»

آقاي عليمرداني كه از بازيگران گروه تئاتر«كاكتوس» هم هست و پيش از اين چند بار شاهد هنرنماييشان در شكرخند بوده ايم، حكايتي را كه خيلي ها شنيده بودند با لحن و لهجه جالبي تعريف كرد، طوري كه همه را به خنده انداخت:« هنوز براي من سوال است كه اتل متل توتوله يعني چه! واقعا توتوله يعني چه؟ تازه بعدش هم يكهو حال گاو حسن را مي پرسند! خود حسن كي هست كه گاوش چي باشد! بعد مي گويند نه شير دارد، نه جايگاهي براي ارائه شير! حالا شيرش را مي خواهند ببرند هندستون. كدام شير؟ آخر اين كه شير نداشت اصلا! تازه جايگاهش را هم نداشت! حالا چرا مي برند هند؟ حالا يك زن كردی بستون! چرا من بايد يك زن كردی را بروم در هندوستان پيدا كنم؟ چرا اين زن اسم ندارد؟ چه كاری است كه من بروم پيدايش كنم و تازه برايش اسم بگذارم! مي گويد اسمش را بگذار عم قزی، دور كلاش قرمزی! فكر كن! آنجا كه همه قرمز مي پوشند، بايد بروی دنبال يك نفر كه دور كلاهش قرمز است!
از اين سوال هاي منطقي زياد است. مثلا مي گويند سواد داري؟ نچ نچ! بي سوادي؟ نچ نچ! خوب اين يعني چه بالاخره؟! جوابش كه ديگر شاهكار است: پس تو خر من هستی!!»

ايشان در ادامه شاعران شكرخند را مورد ملاطفت خاصي قرار داده و گفت:« به خدا من عاشق اين جماعتم! اين كساني كه شعر مي خوانند به جان بچه ام(!) آدم را به وجد مي آورند. واقعا خاصند. انتخاب شده اند. بيشتر مي دانند و بهتر مي بينند.»
ما كه در حال رفتن به سوي سقف سالن بوديم، با دعوت مجريان برنامه از « رضا احسان پور»، دوباره برگشتيم پايين تا آگهي هاي بازرگاني كسي را كه به قول رضا رفيع« هرچه از محاسنش(!) بگويند كم گفته اند» گوش بدهيم.
فعاليت هاي زيرزميني خود را به ما بسپاريد.
سازمان مترو

مي توانيم پس مي چاپيم!
انتشارات زردقناري

به يك همسر جهت ازدواج نيازمنديم
از طرف رضا رفيع!

«محمدرضا ستوده» شاعر بعدي شكرخند مرداد بود.
بسي رنج بردم در اين سال سي
عجب سرنوشتي! پر از ناقصي!
فقط رنج بردم در اين سال سي
چه خاكي! پر از كود و ناخالصي!
لذا رنج بردم در اين سال سي
تحمل نديدم بدين شاخصي
چرا رنج بردم  در اين سال سي؟
جوابي برايش ندارم، چرا؟!

هرگوشه يواشكي كميني زده اند
يك مشت به سمت چشم و بيني زده اند
تا اين كه نفهميم چه با ما كردند
بر چشم شما عينك چيني زده اند!

کی گفته که دخل و خرج کم می آید؟
از سقف اتاق بوی نم می آید؟
چون روز نخست طرح بابایم مُرد
یارانه ما زیاد هم می آید…

زمینای هزار متری چه مفته
خودم دیدم فلانی اینو گفته
ولی از بس که بد شانسیم یقیناً
به ما باتلاق گاوخونی می افته!

بانو! تو دلت از دل من ریش تره
گرمای هوا برای تو نیشتره
تا کور شود هر آنکه نتواند دید
زیبایی زن داخل ون بیشتره!

در بخش «عكس و مكث» عكسي از مجسمه فردوسی ديديم كه پشت يك تريلي درحال جابه جايی بود و بعضي سايت هاي خبری فرياد وااسفا سر داده بودند كه مجسمه فردوسي هم هپلي هپو شد و جمع شد و هنر و فرهنگ و اصالت ما به تاراج رفت و اين حرف ها. رضا رفيع توضيح داد كه مدتي پيش در روزنامه اطلاعات، خبری چاپ شده به اين مضمون كه«مجسمه فردوسي منتقل شد»، منتها در ستون« پنجاه سال پيش»! بعد بعضی سايت ها بدون توجه به نام ستون، اين خبر را گذاشته اند كنار آن عكس و خيال كرده اند خبر داغ  داغ است!

يكي از عكس ها، تعدادی خانم عكاس را نشان مي داد كه سرهايشان رو به آسمان و دوربين هايشان آماده شكار لحظه ها بود. در توضيح اين عكس نوشته بودند:« منتظر نزول شوهر از آسمان»! و ما به فكرمان رسيد به مردهای مجرد پيشنهاد بدهيم بروند آنجا و خودشان را از بالا بيندازند پايين!

«محسن اشتياقي» طنزنويس بعدي بود كه حضار را به فيض رساند:
هر کسی رمال و جن‌گیری قدر
می‌شناسد یا از او دارد خبر
اطلاعاتی دهد از وی به دست
تا ببیند این سخن‌ها شایعه‌ است
ای بسا کرده ا‌ست رمال خفن
کف ز میزان توانمندی من
لشکر جن و پری را – گرچه نیست-
می‌نمایم من به آنی سر به نیست
دشمن بی پیر را آدم کنم
روی دشمن را به شدت کم کنم
گر بیارد در خلیج فارس ناو
داخل هر ناو هم هشتاد گاو
ذبح خواهم کرد اول گاو را
غرق خواهم کرد زان پس ناو را
از هر انگشتم هنر ریزد همش
مثنوی هفتاد من باشد کمش
سرشناسم چون به هر جمعیتی
هرکسی آید پی‌ام با نیتی
نیت آنها اگر باشد درست
لاجرم باید از ایشان بهره جست
می‌دهم دستور، تا بندش کنند
دست هر کس را که باشد مستمند
خلق خواهم کرد در اقصای غور
هاله‌ای دور سر مردم به زور
زور گاهی آید آدم را به کار
خاصه در هنگام کسب افتخار
عزت مردم شود با من زیاد
همچنین بازار نامردان کساد
برخی از آنها که صاحب مایه‌اند
نزد خورشید رخ من سایه‌اند
می‌شناسم کارها را از اساس
پر کنم هر بانک را از اسکناس
شارژ خواهم کرد هر ماه از کرم
تا کند از پول، هر جیبی ورم
چون تورم رفت بالا اندکی
می زنم در حد اندک، پاتکی
پول اگر در جامعه باشد زیاد
آورد این پول لامصب فساد!
خوب می‌دانم که راه چاره چیست
راهکاری بکر دارم، کار بیست!
نرخ سود و بهره را کم می‌کنم
اقتصاد از پایه محکم می‌کنم
تا شود هم ارز با پوند و دلار
پول ملی را ببخشم اعتبار
صفرهای پول را خواهم پراند
جیب خلق الله را خواهم دراند
بعد اگر شد، در مسیر پیشرفت
جای آوردن به سفره، پول نفت
مشکل نقدینگی را حل کنم
شاید اصلا پول را منحل کنم!

«فاطمه زارعي» كه ميهمان شيرازي اين جلسه بود، داراي هنرهاي مختلفي از قبيل كار در راديوي شيراز و سرودن شعر و تاليف سه كتاب به گويش شيرازي است. وقتي رضا رفيع به خستگي ايشان بعد از سفر از شيراز به مقصد شكرخند اشاره كرد، او سعي كرد فورا از آب گل آلود ماهي بگيرد:« بنابراين پل بليت هواپيمايم را بدهيد تا ديگر كوفته نباشم!» رضا رفيع با لبخند جواب داد:«حتما… مي گويم هواپيمايش توپولف باشد!» بعد به عكاس جلسه كه معمولا با زوايايي بعيد و دور از دسترس عكس مي گيرد نگاهي انداخت و پرسيد:« شما از كجا عكس مي گيريد، از لهجه شان؟!»
او در ادامه به خانم زارعي گفت:« براي انتخاب وسيله سفر بايد تناسب ظرف و روح را هم در نظر گرفت.» خانم زارعي جواب داد:«اگر اين طور باشد كه شما بايد تا شيراز با دوچرخه بروید!» و جواب شنيد:«پس فكر كرديد با چي مي روم!؟»

بنا به يادداشت هاي من، آقاي مرعشي آخرين شاعري بود كه در شكرخند اين ماه شعر خواند:
در كوچه هاي تنگ و گل‌آلود شهر ما
يا در كنار مردم بدبخت و بينوا
هر روز پيش چشم  من و شما
فرياد مي كشند با لحن مرتعش
آي آب حوض كش!
آي آب حوض كش!

ما هم همين جا از فرصت استفاده كرده فرياد مي كشيم به دليل آن كه اولين شنبه شهريور در ماه مبارك رمضان قرار دارد، زمان جلسه بعدي هنوز مشخص نيست و متعاقبا اعلام خواهد شد. شما مي توانيد با مطالعه گزارش شكرخند در يكي از سه شنبه هاي خدا كه در ضميمه ادبي روزنامه اطلاعات چاپ مي شود يا با مراجعه به وبلاگ رضا رفيع، از تاريخ شب شعر بعدي مطلع شويد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: