"مهدی اخوان ثالث" بیست و یک سال از غروب اخوان ‌ثالث گذشت

یست و یک سال است که در خواب «زمستانی‌»‌ای که خود سروده، خفته است. دیگر «لحظه‌ی دیدار» نزدیک نیست و «دریچه‌»ها یک به یک بسته شده‌اند. می‌گویند «آن»ِ ادبی از شعرها رخت بربسته است و شعر شده به تصویر کشیدن دم‌دستی‌ترین پدیده‌های زندگی، تعهد اجتماعی کم‌رنگ شده، شاعران بیش‌تر معطوف شده‌اند به دنیای درون، زبان دیگر شاعرانه نیست و دیگر کسی برای سرودن به فخامت زبانی‌اش نمی‌اندیشد.

با تمام اتفاقاتی که مسیر شعر نو را به دیگر سو کشیده است، هنوز او در قله ایستاده، هنوز هم اشعارش را می‌خوانند، با «زمستان» تلخش روزهای ناکامی را شب می‌کنند، «آخر شاهنامه» در انتظار «قاصدک»ی هستند که پیامی سرخوشانه برای‌شان بیاورد و تمام کند همه‌ی پایان‌های ناخوش را. اگر «گرگ هار» هم کمین کند در انتظاری «مرد و مرکبی» هستند که وارهاندشان از «مرثیه‌»سرایی‌های دامن‌گیر.

بیست و یک سال است که «مهدی اخوان‌ثالث»، شاعر زبان‌ورزی‌های کهن ما، رخ در نقاب خاک کشیده و با این حال هنوز هم در کتاب‌فروشی‌های کوچک و بزرگ این شهر، آثارش دست به دست می‌چرخد. این نسل می‌کوشد دیریابی‌ها و دشواریابی‌های‌اش را بر خود هموار کند تا دریابد راز شاعری را که «قصه‌ی شهر سنگستان» را از نو روایت کرد.

در سال 1307 در مشهد چشم به جهان گشود تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در همين شهر گذراند و در سال 1326 دوره هنرستان مشهد رشته آهنگري را به پايان بر و همان جا در همين رشته آغاز به كار كرد سپس به تهران آمد آموزگار شد و در اين شهر و پيرامون آن به تدريس پرداخت اخوان چند بار به زندان افتاد و يك بار نيز به حومه كاشان تبعيد شد در سال 1329 ازدواج كرد در سال 1333 براي بار چندم به اتهام سياسي زنداني شد پس از آزادي از زندان در 1336 به كار در راديو پرداخت و مدتي بعد به تلويزيون خوزستان منتقل شد در سال 1353 از خوزستان به تهران بازگشت و اين بار در راديو وتلويزيون ملي ايران به كار پرداخت در سال 1356 در دانشگاه هاي تهران ملي و تربيت معلم به تدريس شعر ساماني و معاصر روي آورد در سال 1360 بدون حقوق و با محروميت از تمام مشاغل دولتي بازنشسته شد در سال 1369 به دعوت خانه فرهنگ آلمان براي برگزاري شب شعري از تاريخ 4 تا 7 آوريل براي نخستين بار به خارج رفت و سرانجام چند ماهي پس از بازگشت از سفر در شهريور ماه جان سپرد وي در توس در كنار آرامگاه فردوسي به خاك سپرده شد از او 4 فرزند به يادگار مانده است

شعری از دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی برای مهدی اخوان ثالث *

« درین شب ها »

برای م. امید

در ین شب ها ،
که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد .
درین شب ها ،
که هر ایینه با تصویر بیگانه ست
و پنهان می کند هر چشمه ای
سِرّ و سرودش را
چنین بیدار و دریاوار
تویی تنها که می خوانی .

تویی تنها که می خوانی
رثایِ قتلِ عام و خونِ پامالِ تبارِ آن شهیدان را
تویی تنها که می فهمی
زبان و رمزِ آوازِ چگورِ ناامیدان را .

بر آن شاخِ بلند ،
ای نغمه سازِ باغِ بی برگی !
بمان تا بشنوند از شورِ آوازت
درختانی که اینک در جوانه های خُردِ باغ

در خواب اند
بمان تا دشت های روشنِ آیینه ها ،
گل های جوباران
تمام نفرت و نفرینِ این ایّامِ غارت را
زآوازِ تو دریابند.

تو غمگین تر سرودِ حسرت و چاووشِ این ایّام.
تو ، بارانی ترین ابری
که می گرید ،
به باغِ مزدک و زرتُشت .
تو ، عصیانی ترین خشمی ، که می جوشد،
زجام و ساغرِ خیام.

درین شب ها ،
که گل از برگ و
برگ از باد و
ابر از خویش می ترسد ،
و پنهان می کند هر چشمه ای
سرّ و سرودش را ،
درین آفاقِ ظلمانی
چنین بیدار و دریاوار
تویی تنها که می خوانی .

22 / 6 / 1346

*آواز باد و باران ( برگزیده شعرها ) ، محمّدرضا شفیعی کدکنی ، نشر چشمه ، چاپ دوم ، تهران 1378 ، ص 95

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: